حكيم ابوالقاسم فردوسى
799
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كسى كو ز فرمان ما بگذرد * بفرجام زان كار كيفر برد چو نامه فرستاده شد بر گرفت * جهانى بآرام در بر گرفت ز كرمان بيامد به شهر صطخر * بسر بر نهاد آن كيى تاج فخر تو راز جهان تا توانى مجوى * كه او زود پيچد ز جوينده روى پادشاهى اسكندر [ پادشاهى اسكندر چهارده سال بود ] سكندر چو بر تخت بنشست گفت * كه با جان شاهان خرد باد جفت كه پيروزگر در جهان ايزدست * جهاندار كز وى نترسد بدست بد و نيك هم بگذرد بىگمان * رهايى نباشد ز چنگ زمان هرانكس كه آيد بدين بارگاه * كه باشد ز ما سوى ما دادخواه اگر گاه بار آيد ار نيم شب * بپاسخ رسد چون گشايد دو لب چو پيروزگر فرّهى دادمان * در بخت پيروز بگشادمان همه زير دستان بيابند بهر * بكوه و بيابان و دريا و شهر نخواهيم باژ از جهان پنج سال * جز آن كس كه گويد كه هستم همال بدرويش بخشيم بسيار چيز * ز دارنده چيزى نخواهيم نيز چو اسكندر اين نيكويها بگفت * دل پادشا گشت با داد جفت ز ايوان بر آمد يكى آفرين * بران دادگر شهريار زمين ازان پس پراگنده شد انجمن * جهاندار بنشست با راى زن [ نامهء اسكندر نزد دلاراى - مادر روشنك ] بفرمود تا پيش او شد دبير * قلم خواست چينى و رومى حرير نويسنده از كلك چون خامه كرد * سوى مادر روشنك نامه كرد كه يزدان ترا مزد نيكان دهاد * بدانديش را درد پيكان دهاد نوشتم يكى نامهيى پيش ازين * نوشته درو دردها بيش ازين چو جفت ترا روز برگشته شد * بدست يكى بنده بر كشته شد بر آيين شاهان كفن ساختم * ورا زين جهان تيز پرداختم بسى آشتى خواستم پيش جنگ * نكرد آشتى چون نبودش درنگ ز خونش بپيچيد هم دشمنش * بمينو رساناد يزدان تنش نيابد كسى چاره از چنگ مرگ * چو باد خزانست و ما همچو برگ جهان يك سر اكنون بپيش شماست * بر اندرز دارا فراوان گواست كه او روشنك را به من داد و گفت * كه چون او ببايد ترا در نهفت كنون با پرستنده و دايگان * از ايران بزرگان پر مايگان فرستيد زودش بنزديك من * زدايد مگر جان تاريك من بداريد چون پيش بود اصفهان * ز هر سو پراگنده كار آگهان همه كار داران با شرم و داد * كه داراى دارابشان كار داد